بناي اولين خشت «انارك» را به «محمد پهلوان» نسبت ميدهند؛ كه به اعتبار سخني منقول، در زمان شاه عباس اول ميزيسته است. نه زندگيش را اثري، و نه مرگش را نشانهايست. در نسلها، تحليل رفته؛ و افسانههايش، در شعاع آبادي، سايهافكن شده است. پيران، از او با حرارت سخن ميگويند؛ و كودكان و نوجوانان، با اشتياق، به قصههايي كه از او نقل ميشود گوش ميدهند.
از برج و بارو، و در و دروازههايش، پيداست كه روزگار چندان خوشي را پشت سر ننهاده است. چشم طمع ياغيان، همواره به دنبالش بوده؛ و خاكش، گاه و بيگاه، لگد كوب غارتگرانِ تفنگ به دوش، گرديده است. كوچه و پس كوچههاي باريك و پر پيچ و خم آن، از سواران «نايب حسين كاشي» و دار و دستة «علي وراميني» سخن ياد ميكند؛ و دندانة هر برج و روزنة شيب دار هر سنگرش، ياد دفاع دليرانة «نايب علي» و تفنگچيان جسور بومي را، زنده ميسازد.
بيابانش، مستعد روئيدن انواع گياهان دارويي است. اگر ترسال باشد زمين، يگ پارچه، گل و گياه ميشود؛ و فضا را عطرآگين ميسازد.
نام محلي آن «نارُسّينَه» است كه تنها بر زبان اهالي، جاري ميشود.
وِه پا تاوِل، وِ دَسُّم پينَه داري هيوايي خاكي نارُسّينَه داري
از ديوار گلي و كنگره دار دورِ آبادي، بيش از چند صد متري، بجا نمانده است؛ كه هنوز، بر سينة خود، زخم گلوله هاي سواران مهاجم «نائب حسين» را التيام نيافته، حفظ ميكند.
برج كوه «ناصر»ش به همت جوانان غيرتمند آبادي، تعمير شده؛ و دو برج ديگر، ساكت و خاموش، سيلي خور رگبار بهاري، و بازيچة كودكان، بر جاي خويش مانده است. تا سند گويايي بر اطاعت اهالي، از فرمان شادروان «ميرزا تقي خان اميركبير»
باشد؛ كه در محرم 1267 با خط خود، نامهاي خطاب به ريش سفيدان انارك، نوشته؛ و آنها را متوجه مسئوليت خويش، در تعبية قلعه، كرده است كه متن آن در ذيل ميآيد.
عاليشانان، كدخدايان و ريش سفيدان انارك را مرقوم ميشود. شما متقبل و متعهد شده بوديد كه مبلغ پانصد تومان از ديوان همايون گرفته در آنجا قلعه تعبيه نماييد و حكم شده بود كه نوكر جمّازه سوار، به عاليجاه ميرزا حسين خان بدهيد از قراري كه معلوم و مذكور ميشود. وجه مسطور را از عاليجاه شيخ عليخان نايب الحكومه گرفتهايد. معذالك قلعه را تا حال نساختهايد. و نوكر جمّاز سوار هم به عاليجاه مشاراليه ندادهايد. بالصراحه به شما مينويسم كه به رسيدن همين نوشته اگر قلعه را نساختيد؛ و نوكر مذكور را نداديد محصّل شديد از جانب ديوان همايون مأمور شده آمده و شما را تنبيه و تأديب كرده وجه مذكور را بالمضاعف، از شما خواهد گرفت و مورد سياست خواهيد گشت. البته در تعبيه قلعه و دادن نوكر تعلل و تساهل نورزيد. ما را چه كم شود؟
حرّر في شهر محرم الحرام 1267
پيرامون انارك را، از سمت شمال و شمال غربي، يك رشته كوه احاطه كرده؛ كه قلة «دَرَنجيل» يا «دَرَنجير» در فاصلة شش كيلو متري، بلندترين آنهاست. چهرة سنگي و شستة درنجيل، هرگز بيش از چند ساعت زير برف نميمانَد. دل آسمان كه ميگيرد، قلة كوه، در ابري تيره، فرو ميرود؛ و نالش آسمان كه برميخيزد، برقي جهنده، لاشة سنگينش را تازيانه، ميزند.
انارك، اين حاشيه نشين كوير، هوايي گرم و خشك دارد. شدت تبخيرش فراوان، و اختلاف درجه حرارت شب و روزش، در فصول مختلف محسوس ميباشد. رطوبت نسبيش، بسيار كم، بارندگيش، اندك و تابستانش، بي باران و طولانيست؛ اما شبهاي فراموش ناشدني دارد. از ابتداي شب، نسيم ملايم شبانه، همچنان ميوزد؛ و به تن خسته، پس از گرماي روز، آرامش ميبخشد.
اينجا، سكوت، معناي واقعي خود را دارد. سكوت آسمان، سكوت زمين، سكوت بيابان و خصوصاً سكوت كوير؛ كه به كلي، نميشكند. بالاي سر، هزاران قنديل از چراغ ستارگان، چشم را، نوازش ميدهد؛ و روح را، سيراب ميسازد.
مردم، براي گريز از گرما، به اتاقهاي بادگير دار، پناه ميبرند؛ كه در بافت قديم آبادي، تعدادشان، بسيار زياد است؛ و در بافت جديد، اثري از آنها نيست.
دل آسمان مغرب، كه بگيرد، چهرهها گشاده ميگردد. زيرا كه اين گرفتگي، پيامآور باران است؛ و باران، در كوير، يعني زندگي.
با ريزش اولين قطرات باران، زمين سوخته و تشنه، جان ميگيرد؛ و نشانة زندگي را، با رويش گياهان بياباني، در خود پديدار ميسازد. كوير باران نخورده، توان را از هر جنبدهاي ميگيرد. زمين، ميسوزد. گلهدار، كوچ ميكند؛ و آب مصرفي منازل، نوبتي ميشود.
رنگين كمانهاي كوير، تماشائيست. تولدشان به غمزة خورشيد است؛ و نابوديشان، به مستوري آن.
گويش مردم، در منطقه، بوميست؛ كه رابطة بسيار نزديكي با زبانهاي قديم، مانند: فارسي باستان و پهلوي دارد؛ و در مقايسه با گويش نائيني، تفاوت آوايي مختصري، مشهود است. اما بسياري از اصطلاحات و واژه ها، فراموش شده است؛ و بسياري ديگر، تحت تأثير زبان فارسي كنوني، و رسانههاي گروهي، به شدت آسيب پذير گرديدهاند. متأسفانه، آنها كه مهاجرت كردهاند، به فرزندان خود، اين گويش را نميآموزند؛ و خود نيز، جز در مكالمات دوستانه و خانوادگي، از به كار بردن واژههاي زيباي آن، پرهيز دارند؛ و آنها كه در اين اواخر، به اين آبادي نقل مكان كرده و ساكن شدهاند، گويش اناركي را، با زبان خويش، در هم آميخته، كلمات را دستخوش دگرگوني، ساختهاند.
از شواهد چنين پيداست كه نخستين مهاجرت به انارك در عصر صفويه صورت گرفته باشد. دامداران و شتربانان كه از مراتع سرسبز منطقه تنها در فصولي از سال استفاده ميكردند براي هميشه در اينجا ساكن شدند. اين سكونت اختياري و درپارهاي از موارد اجباري بود دور بودن از مركز قدرت و منازعات محلي و منطقهاي راه را براي مهاجرت كساني كه آرامش طلب بودند و سعي در كنار كشيدن خويش از اين كشمكشها داشتند هموار ساخت اينها حاشيه كوير را بهترين مأمن براي زيستن دانسته به آغوش آن پناه جستند و از طريق دامداري و شترباني وصيد و نه از طريق زراعت كه به هيچ وجه امكاناتش فراهم نبود به گذران زندگي پرداختند.
خانه سازي را از محدوده چشمه آب شيرين شروع كردند و از سه جهت به توسعه آن پرداختند و يك جهت را كه هموارتر بود و زير پاي چشمه قرار داشت براي احداث باغ و باغچه، درنظر گرفتند. براي انجام فرايض ديني خود در كنار چشمه اطاقكي از خشت خام و گل برپا داشته نامش را مسجد ذكريا نهادند. اما اين مسجد با فضاي محدود خود جوابگوي جمعيتي كه هر روز فزوني مي گرفت نبودبه ناچار دست به كار تسطيح زمين ناهموار و صخرهاي جانب شمال غرب چشمه شدند از معماران و مهندسين صاحب نام ياري طلبيدند كورههاي آجر پزي را در گوشه و كنار آبادي به كار انداختند و ساختمان مسجد حاج محمدرضا را آغاز كردند. از قديمي ترين مأخذي كه درباره پيشينه انارك ميتوان نام برد محراب همين مسجد است كه بر روي آن ابياتي گچ بري شده وجود داشت و تاريخ اتمام مسجد را به سال 1181 هجري قمري نشان ميداد. اين گچ بري زيبا و با ارزش را دست تغافل ابناي روزگار در اوايل دهه 1360 خورشيدي به نابودي كشاند و دوستداران هنر و علاقمندان به ميراث ادب و فرهنگ گذشتگان را براي هميشه از لذت ديدار ان محروم كرد .
بدون ترديد اين مسجد كه با ظرافتي خاص در كنار چشمه آب بنا شده و هنوز هم در مراسم مختلف از آن استفاده ميشود بيآنكه حاضران از نظر جا در تنگنا باشند - يادگار دوره شكوفايي و آباداني انارك است. سال پايان پذيري ساختمان مسجد با اوايل حكومت كريمخان زند تقارن دارد. خان زند پس از مرگ نادرشاه با عليمردانخان بختياري و ابوالفتحخان در اصفهان حكومت سه گانه تشكيل داد. آنان از دودمان صفويه نوه شاه سلطان حسين را به نام شاه اسماعيل سوم به سلطنت نشاندند. پس از كشته شدن ابوالفتحخان حاكم اصفهان به دست عليمردانخان نايب السلطنه كريمخان طي جنگهاي بسيار مخالفان را از سر راه برداشته در 1187 هجري قمري شاه اسماعيل را از پادشاهي بر كنار كرد. و خود به عنوان وكيل الرعايا زمام امور را به دست گرفت.
سال اتمام بناي مسجد حاج محمد رضا در انارك سه سال پس از عزل اين شاهزاده صفوي از سلطنت بوده كه ماده تاريخ آن در آخرين بيت شعر گچ بري شده بر محراب به صورت زير آمده است.
بهر تاريخش چنين ساقي جنت زد رقم باز ايزدش بيچون دهد (او را بهشت اندر جزا)
زمينش در شيب تند رشته كوهي كه از شمال شرق تا شمال غرب كشيده شده پر از تپه و ماهورهايي است كه در گويش محلي (كولوت) ناميده ميشود. كلوتهايي كه در سالهاي پر باران، هر بذر خشكيده و خفته در دل خاكشان جان ميگيرد و بوي خوش گلهاي آويشن، درمنه، و ديگر گياهان دارويي مشام جان را نوازش مي دهد. زيبايي چشم گير و مسحور كننده گلهاي بسيار ريز تنگس كه در بهمن ماه شكوفا ميشود همراه با رايحه تلخ بادام كوهي كه در اسفند ماه به گل مينشيند آنچنان تاثيري در تماشگر طبيعت دارد كه هر گز فراموشش نمي شود.
برج (حاج عبدالرحيم) و (پيرمردان )ش كه اينك رو به ويراني ميرود همراه با حصار گنگره دار دور آبادي كه بيش از صد متري از آن به جا نمانده ولي هنوز بر سينه خود زخم گلولههاي توپ (نايب حسين) را التيام نيافته حفظ ميكند گوياي روزگار نه چندان خوشي است كه انارك پشت سر نهاده است.
اسكار فن نيدر ماير آلماني كه در اوايل جنگ اول جهاني به سرپرستي هيأتي تا مركز ايران نفوذ كرده و از آنجا به افغانستان ميرود در كتابي تحت عنوان (زير آفتاب سوزان ايران) ترجمه كيكاوس جهانداري چنين مينويسد.
انارك كه بين كوههاي صخرهاي خدنگ و بي بار پناه گرفته بود در زمان گذشتهاي نه چندان دور آبادي متمكني به شمار ميآمد كه عبور و مرور كاروانها (آنهم نه چندان كم) از آن انجام ميگرفت. خشك شدن چند رگه اصلي آب و دستبردهاي متعدد دزدان و راهزنان اندك اندك سكنه را از آنجا راند و امروز فقط چند تن از شبانان در آنجا اقامت دارند. در ميان اين آبادي كه روزگاري پيش به خوبي و سليقه ساخته شده، در كنار ميدان بزرگي كاروانسرايي قرار داشت كه گرداگرد آن در شعاعي بزرگ كه ساير خانهها كه قسمتي از آن ظاهراً متعلق به مردم چيزدار بود به چشم ميخورد فقط اين كاروانسرا مورد استفاده بود در حالي كه اغلب خانههاي ديگر كه در حياط و پشت بامهاي آنها علف روييده بود غير مسكون مانده بود. بر فراز تمام بلنديها، دورتا دور، برجهاي ديدهباني و استحكامات كوچكتر وجود داشت كه تقريباً تا تپههاي دامنههاي كوه پيش ميرفت و اين محل را كه خود به خود در اثر وضع طبيعي اش محفوظ و محصور بود به قلعهاي كه به آساني قابل تسخير نبود بدل ميكرد بدون ترديد مردمي غنيتر و فهميدهتر به كار ساختن اين آبادي علاقمند بودهاند، آخر كوههاي اطراف آبادي به علت داشتن معادن غني شهرت داشته است.
دور و برش را مزارع داير و بايري فراگرفته است كه پراكندهاند و متروك، هر حبهاش به كسي ميرسد و هر دانگ و نيم دانگش را به نام كسي ميخوانند از اين روي بيكس ماندهاند و مهجور، با قناتهاي خشكيده يا كور شده و خارج از توان و حوصله وارثان مالكان ديروزي.
نه يك كس تواند كه سازد دو كار كه آنرا پسندند ارباب هوش
دو كس نيز در يك عمل ضايعند كه ديگ شراكت نيايد به جوش
اولين اناركي از زواره ،اردكان و ديگر شهرهاي دور و نزديك آنهم نه در كوتاه زمان بلكه در طي ساليان دراز، روانه اين خطه شدند و ماندگار گرديدند. پاي باريكه آبي نشستند و در تأمين معاش به تلاش برخاستند، در دل كوهها، فراز تپهها و ژرفاي درهها، هر جا كه جلوه گاه همتشان بود آزاد آزاد چونان پرندهاي كه عرصه گيتي قلمرو پرواز آنهاست به جستجو برخاستند.
در اين كوير تفيده اول سراغ (آب) اين مظهر زندگي مادي را گرفتند تا نانشان مهيا گردد، تا بتوانن پيوند خويش را با خاك حفظ كنند. بيفشانند، برويانند، خرمن كنند و انبار سازند تا ذخيره زمستانشان باشد.
از اين اجتماع در حال رشد، جمعي به بيابان روانه شدند. در پهنه دشت دست نخورده منطقه هر جاكه نشاني از نم و نا بود از نگاه تيز بينشان پنهان نماند. به هر زحمتي كه بود قناتها را كندند و پشتهها را برداشتند و آب ذلال را، تفاوتي نداشت شور باشد يا شيرين، از دل زمين بر روي آن جاري ساختند. آنها زندگي ر ا از هيچ آغاز كردند با امكاناتي كه در همين حد بود اما سرمايه گرانقدر پشتكار و همت، ضامن كار آنها بود و اين ضمانت ياريشان كرد تا به همه چيز از ديدگاه خودشان برسند و اين( همه چيز) را مصئون نگاه دارند.
آنها كه مردان خدا بودند ايمانشان را حفظ كردند مگر نه ساعات شب پس از تلاش روزانه، در زير آسمان پر ستاره كوير، خوشترين زمان راز و نياز كردن با خداوندگار است! در شب، انسان شيفتهتر ميشود و مظاهر زندگي مادي را از نظر دور ميسازد به آسمان كه مينگرد عظمت خالق هستي را به ياد ميآورد و به خويشتن كه نظاره ميكند حقارت خويش را. و آنان كه اندوختهاي داشتند، كوشيدند تا آن را، از گزند حوادث، ايمن گاه دارند.
طوايف مختلف، از سادات، عوام، و خواص، با سنن متفاوت، يكي از زواره، و ديگري از اردكان، يكي كشاورز، و ديگري شتر دار، يكي در بهار، و ديگري در پاييز، در محدوده چشمه، رحل اقامت افكندند. نقطه تلاقيشان، نقطه اتحاد و يگانگي شد. آنها با يكديگر قرار زيستن گذاشتند، خيلي زود، زبان يكديگر را فهميدند و به يكديگر، دست دوستي دادند، آبشان، در يك جوي، به جريان افتاد و گندمشان، دريك آسياب، نرم شد. پاي ارادت، از آستان يكديگر نكشيدند تا خصم برون و دشمن درون را، از ميان برداشتند. و چه زود، امكانات اين تفاهم، فراهم شد. به زودي، سنت يك شد، هدف، يكي شد، گويش، يكي شد، همه، يكي شدند تا اناركي شدند و ماندند و زيستند تا ديگر بار، همان عواملي كه اجدادشان را، به دين سامان كشانده بود احفادشان را، از اين مكان ،كوچاند.
نايب حسين، آمد، وراميني، آمد، بلوچها، آمدند جنگ و قحطي و خشكسالي آمد و اينها، دسته دسته رفتند زيرا همه چيز غارت شده بود. نه امنيتي، بود كه در پناه آن بتوان، بي دغدغه زيست و نه ثروتي، كه بتوان آن را، به كار انداخت و از منافعش، امورات خويش را گذراند.
عمده كار مردم، انتقال مايحتاج ساكنان شهرهاي دور و نزديك، از طريق كاروانان شتري بود كه صاحبانشان اناركي بودند. آنها، كالاهاي انگليسي را، كه در بندرهاي خليج فارس، مخصوصاً در بوشهر، تخليه ميگرديد و بعد به يزد آورده ميشد با كاروانهاي كوچك و بزرگ خود، به شمال ميبردند و رفاه و ثروت را، به آبادي بر ميگرداندند اما، در مسيرشان، بخصوص در تنگهها و دهانهها چون دهانه ( لاريون) و حوض (ابريشم) هميشه با خطر هجوم راهزناني روبرو مي شدند كه از دورترين استانهاي ايران، خود را به اين منطقه، رسانده دست به دزدي و غارتگري ميزدند و ناامني را، حاكم بر محيط آرام آن، ميكردند.
كوچيدن، و به عبارت ديگر جلاي وطن، هر چند برايشان، تلخ و جانگداز بود، اما ناگزير ار انجام آن بودند. اين، گناهشان نبود كه سرزمين پدري خويش را، با آن همه يادها و يادگارها، رها ميساختند كه بشر براي حفظ آنچه را كه محترم ميشمارد چون اعتقادات دروني، وآنچه را كه عزيز ميدارد چون خانواده بايد به تلاش بر خيزد.
اولين گروهشان، به شاهرود و سمنان ميرود كه برايشان، دو شهر آشنا و شناخته شدهاي است و ديگر گروهها، بلاد كوچك وبزرگ ديگر را، در استانهاي مجاور، انتخاب ميكنند هر چند، با مرور زمان، اختلاط و آميزش آنها با طوايف ديگر، بيشتر ميشود و اناركي بودنشان، كم رنگ ميگردد ، بسيارند كساني كه در گوشه و كنار ايران ،با آنكه سرزمين آباء و اجدادي خويش را نديدهاند، گويش محلي خويش را، كه مظهر قوميت و نشان وحدتشان است، حفظ كرده و به اولاد خويش ،آموزش دادهاند .